درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 تیر ماه سال 1389
پارانویا (بازخوانی یک شعر)

 

 در این پست یکی از سروده های نسبتن جدید گروس عبدالملکیان شاعر محبوب و موفق دهه هشتاد در معرض بازخوانی و نقد  قرار می گیرد.


  پارانویا 

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

 از لابلای فصل های نمایش

                               بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.

 اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

 نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

       " خُب،

                نقشت این بود"

 

  نگاهی جسته گریخته به شعر پارانویا

شعر پارانویا که انگار حدیث نفس انسان معنا باخته ای است که عرصه را بر خود تنگ می بیند و از او مترسک ساخته اند برای مقاصد شان یا به دنبال کسی میگردد تا او را از این صحنه ی دروغین نمایش که هر روز برایش تکرار می شود، نجات دهد. به دنبال کسی می گردد.  تا از او دلجویی کند. او به دنبال ماوایی است تا از  این مخمصه ی زندگی غریب و این نقش بازی کردنها، رهایی یابد. او از این زندگی به ظاهر انسانی و آرمانی که آنها برایش رقم زده اند سخت دلزده است. و به دنبال انسان و کمال مطلوب وعشق واقعی خویش است.

دی شیخ با چراغ گشت همی گرد شهر     که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. او هر روز را بد تر از روزهای دیگر می بیند و هیچ روزی برایش تازگی ندارد.

هی  جا عوض می کنند / و همین که سر بر گردانم / صحفه ی بعدی را آماده کرده اند.

تمام روز های انسان پارانویا، ما مانند فصل های نمایش است که هر روز باید آنرا بازی کند. آن چنان او را به سخره گرفته اند و وجودش را مهر و موم کرده اند که یخ وجودش را آفتاب ها هم نخواهند سترد. او مانند یک آدم برفی است که همه چندش را به غارت برده اند و  برایش فقط زمستان را گذاشته اند.

انسان شعر پارانویا، انسانی است عصیان زده که مفهوم زندگی را با نقش بازی کردن هایش از دست داده است.

هر چند او، عصیان و تلاطم امواج خروشان دریایی را در سر دارد. که روزی طغیان خواهد کرد. اما، او خود را انسان رام و بازیچه ی صحنه های دیگرانی می بیند که برایش زندگی را به طریق دیگری معنا کرده اند.

(با نوار جیر جیرک به خواب می روم/ نوار را که بر گردانند، خروس می خواند)

او نگران و اندیشناک صحنه های بی خطر نمایش است که هر روز برایش می چیند. می ترسم چاقویی در پهلو یم فرو کنند یا  گلوله ای در سرم شلیک و بعد بگویند: خب نقشت این بود.

پارانویا به طریق ماهرانه  وضیعت حال یک جامعه باشد.

Sickness of mind و به طریقی دیگر می تواند وضیعیت حال یک انسا ن پانورایی باشد که زیر مجموعه ای

آن جامعه محسوب می باشد. انسانی که ذهن و روان او را به تمسخر گرفته اند شعر ، حامل پیامی است که انسان را با خود به صحفه ای نمایش می کشاند که دیر زمانی از اندیشدن به آن غافل بوده است. شعر پارانویا، تجربه ی یک زندگی است که برای هر انسانی اندیشمندی در هر جایی که باشد، اتفاق افتاده است. شعر پارانویا، زنده و خود جوش است و سخت به دل  می نشیند.

 

هزاران گل سرخ

  

شعر زیبا و نقد بسیار گیرایی بود

به نظر من  فاکنورهای اساسی "نقش"، "سرگشتگی"و"توطئه" دست مایه اصلی شعر پارانویاست که زیرساختهای مهم شخصیت فرد پارانویا را هم نشکیل می دهد
شعر پارانویا در عین مصور ساختن حقایق زندگی به عریان سازی بیش از حد انها می پردازد به طوریکه گاها زننده به نظر می آیند
سرگشتگی و خود باختگی شاعر با فرو رفتن خود و همه عناصر دنیای اطرافش در نقشهایی محتوم ارتباطی تنگاتنگ دارد و با وجود اصرار شاعر در رهایی از این سر درگمی ،درنهایت، گوشه نشینی و در خود فرورفتگی را برمی گزیند
ترس از توطئه ای در شرف وقوع از جانب جمعیتی که تنها نقششان صدمه رساندن به شخص پارانویاست عنصر اصلی شخصیت  شاعر را تشکیل می دهد در عین اینکه نمی توان منکر حقایقی شد که شاعر به انها اشاره می کند. 

                                                                                  مه رو 

 

 

به نظرمن در شعر انسان پارانویا حقیقتی عریان به تصویر کشیده است .در عین حال وقتی یه نمایشنامه یا فیلم پیش می رود بازیگر مطیع بی چون و چرای کارگردان است پس همیشه منتظر کات دادن از سوی کارگردان بزرگ است ...ما بارها با این صحنه روبرو شده ایم و می شویم زندگی همین بازی است ...انسان در پارانویا فریاد می کشد و اعتراض می کند که نمی تواند به عقب برگردد و این صحنه را دوباره بازی کند ..نوار را که برگردانم خروس می خواند ...خیلی زیبا ست این تصویر تلخ ...

او خسته شده ..از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!...اما نمی تواند بازی نکند باز اینجا نقش کارگردان پر رنگ می شود ..انسان پارانویا یه انسان تنهاست و جالبی قضیه هم همین است که تک بازیگر است ...ذهن و روح او هم به بازی گرفته می شود ...اما در این قصه عشق چی می شود ؟..مثل همیشه این پلان را تکراری دیدن و حذف کردند ..پس انسان به تاریکی می رسد ...
شعر در عین تلخی به دل می نشیند ...
نقدهای زیبا و متفکرانه ای بود ..
جاری باشید  

                 رها 

 

 

(از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!)
دانستن و فهمیدن و خواستن کسی برای پیدا شدن و وجود یافتن.

(دارم کم کم این فیلم را باور می کنم)
تعبیر زندگی به فیلم که ابتدا و انتهای مشخص شده ای دارد.

(و این سیاهی لشکر عظیم)
این که انسان ها در این شعر به بازیگرانی بدل می شوند، نفی اختیار را مشخص می کند، و انسان این شعر این گونه است و انسان این عصر ، انسان هایی که اعمال و حرکات و سخنانشان ،هیچ کدام خواسته و تراوش کرده ی وجودشان نیست و همه و همه از پیش می دانند که باید طبق الگو و نقشه ای زندگی کنند در خیابان ها ( سلام آقای همسایه ) در کافه ها ( یک قهوه لطفا) در کوچه ها ( ...).هیچ چیز جدیدی وجود ندارد .کلمات هیچ وقت عوض نشده اند .

(از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم)
برفی که کلمه اش سردات می کند و خورشیدی که می تواند عشق باشد ، شور باشد ، گرما و حرارت باشد اما، دم زدن از آن هیچ اثری بر تو ندارد و خورشید ، فقط کلمه می ماند و این تعریف از آفتاب باعث هیچ اتفاقی نمی شود .

(که هی اسکلت صدایش می کنند)
این که شاعر سرما ی تنهایی و وحشت را نه در پوست که سطح ظاهری بدن را فرا گرفته احساس می کند بلکه استخوان های او نیز که درونی ترین لایه های بدن او را تشکیل می دهند دچار این گزش و سرما نیز می باشد.

(از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!)
گم شدن اش در تاریکی و چگونه می توان در تاریکی چیزی یا کسی را پیدا کرد ، کما این که در تاریکی چیزهای دیگری هم وجود دارد.

(دریا را تا می کنم)
دریا نماد افق و آرامش است که به بالشتی برای خوابیدن تبدیل می شود ، همیشه در شعر ها شب نماد آرامش بوده  ، اما در این جا شاعر دریا را انتخاب می کند و شب را به مقوایی مشکی بدل می کند که تخت بودن اش برایش هیچ جذابیتی نداشته و در مقابل دریا در خود امواج را دارد و حتی طوفان را .

(و با نوار جیرجیرک به خواب می روم)
شروع خواب اش با صدای جیرجیرک ها که از غروب تا شب شروع به خواندن می کنند ودانستن مکرر این که بعد این اتفاق ، دوباره و برای هزامین بار صبحی می شود که آمدن اش را صدای خروسی خبر می دهد.

(از توی کمد هم شده پیدایم کن)!
در آغاز شعر ، شاعر میخواهد از هر جای ناممکنی پیدایش کنیم ، و در جایی باز می خواهد که در تاریکی او را پیدا کنیم و در این جا اما نشانه ای می دهد هر چند این نشانه یک شئی بی جان است ، که هر چیزی می تواند باشدو انسان این عصر از ترس کودکانه اش چه جاها که برای بودن پیدا نمی کند.

(می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند)
وقتی فیلم یا ماجرایی جنایی را می بینی یا می شنوی در آن انتظار مرگ و کشته شدن را داریم ، و اگر در تمام دقایق یک فیلم جنایی هیچ مرگی اتفاق نیافتد اما در آخرین ثانیه ها حتما کسی می میرد یا کشته می شود ، ما این را ناخوداگاه می دانیم و باور داریم ، در ابتدای شعر ما متوجه ی روایتی می شویم که قرار است اتفاق هایی بیافتد ، و همه اش بحث بر سر این است که کسی پیدا شود ، کسی بیاید ، راوی یا شاعر از مکرر عوض شدن صحنه شکایت دارد و تعاریف اش دقیقا ما را به یاد سکانس ها و پلان های کوتاه و مقطع فیلم های جنایی می اندازد که هی پشت سر هم و مثل قبل تکرار و نشان داده می شوند ، و بعد در آخر خود شاعر ، خودش را می کشد ، البته نه این که کسی و کارگردانی خارج از این صحنه و متن وجود داشته باشد چرا که خود شاعر کارگردان و صاحب کلمات این روایت بوده است و او خود نیز برای مرگ خویش نقشه می ریزد و اجرا می کند حالا یا با چاقو که بحث خودش را دارد و یا با گلوله که این نیز مرگی سریعتر را در پی دارد .  

               

                آسا قربانی

یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388
آسمان من، مال شما

زنگ خانه به صدا در آمد. خواب آلود بودم. حاضر به تکان خوردن نبودم. اما فرد آنسوی در انگشت خود را با چسب به زنگ چسبانده بود. با هر سختی بود بلند شدم. موهای سرم به هر سو می رفت و چشمانم باز نمی شد. آن سوی در مردی جوان با بسته ی نسبتاً بزرگ ایستاده و انگشت چسبناک خود را به دیوار می سراند. بسته را به من تحویل داد و امضاء نه چندان درستی از من گرفت. بسته را به روی میز گذاشتم و دوباره به رختخواب رفتم اما کنجکاوی خواب را از من گرفت.

 به سوی بسته رفتم و آن را باز کردم. از تعجب موهای بهم ریخته ام سرو سامانی گرفتند و حالت خود را بدست آوردند. یک دسته گل رز سفید و یا داشتی در آن بود.

" برای شما که از روحم به من نزدیک ترید"

                                                            آسمان من، مال شما

شوخی جالبی نبود همه جا دوستان بی مزه پیدا می شود. دسته گل را کنار گذاشته و دوباره به طرف تخت خواب رفتم. یعنی چه کسی است. همه ی اسامی دوستان و شکل ظاهر شان را مرور کردم. دوباره از تخت پایین آمدم. بار دیگر یاداشت را خواندم. گلها را زیر و رو کردم. نمی دانستم دنبال چه می گردم. با نا امیدی دست گل را به سویی پرت  کردم و دوباره به رختخواب لغزیدم. باز هزاران اسم و چهره در ذهنم با سرعت می گذشتند.

خود را از تختخواب کندم. برایم کسالت بار بود دراز کشیدن و فکر کردن، بدنبال گلدان قفسه ها را به هم ریختم و به خود می گفتم: این گل های بیچاره چه گناهی کردند. باید آب به آنها می رساندم.

گلدان در خانه نیافتم. نگاهم به بشکه ی پلاستکی  آب افتاد، شاید جای مناسبی برای گل ها باشد و با چاقو به جانش افتادم. گل ها درون آن زیباتر و چهره ی صاحب گل ها برایم نمایان می شد. باید زیبا ترین باشد.

نه شاید این گل ها از آن من نبود و پستچی اشتباه کرده. سراسیمه به سوی میز رفتم و قبض رسید را بار دیگر نگاه کردم. بله، اسم و آدرس درست است. باز یاداشت را برداشتم و بار دیگر خواندم.

" برای شما که از روحم به من نزدیک تر ید."

                                                           آسمان من، مال شما

خط زیبایی داشت. نمی توانستم صاحب یاداشت را بیاد بیاورم گل ها را بار دیگر برانداز کردم و بوئیدم، بوئی نداشت به خودم خندیدم آخه گل رز .......!؟

با کلافگی لباس پوشیدم و بیرون رفتم. خیابان مثل همیشه شلوغ و پر سرو صدا بود. تک تک چهره ها را نگاه کردم. چرا امروز همه ی مردم برایم متفاوت بودند. چهره ها برایم زیبا و دلنشین بود.

متوجه ی رفتن آفتاب نشدم و همان طور قدم می زدم. ستاره ها دانه دانه به سویم شتافتند. ساعت ها بود را ه می رفتم و چهره ها را نگاه می کردم همه به رویم لبخند می زنند.

احساس گرسنگی مرا پشت شیشه رستوران ها نگه داشت و صداهای عجیبی از معده ام می شنیدم. خود را درون پیتزا فروشی دیدم. خیلی سریع پیتزای بزرگی با تمامی مخلفاتش  سفارش دادم. امروز پیتزا از اونی که فکر می کردم لذیز تر و خوشمزه تر بود!؟

متوجه شدم که حتی نان دور پیتزا را با اشتها خورده ام. نگاهی به اطراف انداختم. خجالت کشیدم که چرا این همه سریع غذا را تمام کردم. دختر مسئول میز را صدا زدم و صورت حساب خواستم. با خوشرویی قبضی جلویم گذاشت و گفت: حساب شما پرداخت شد.  

برروی کاغذ امضاء  

                             " آسمان من، مال شما " بود.